خرید بک لینک

درباره سایت

کاملیا

امکانات وب

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 19:53

یه جاهایی دیگه میرسی به بن بست...آخر خط!!جایی که دیگه هر چه قدر هم تلاش کنی فایده نداری! جایی که دیگه حس کنی تمام زحماتت بر باد رفته... وقتی که چند نفر آب پاکی رو میرزن روی دستت و میگن دیگه فایده ای نداره! دیگه راهی نداره... و تو میموتی و یه دنیا اشک و ناراحتی و غصه...که هیچ کس هیچ کس درکشون نمیکنه.

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 19:53

دیروز عالی بود...بهترین روز بود و چه قدر خوب بود صحبت کردن با کسایی که عاشقشون هستی...دوستشون داری...بهترین حال و حس هست...اون زمانه که حس امید داری و زندگی... دیشب خیلی دیر خوابیدم یعنی البته حدود 4 صبح بود خوابیدم چون شبش مهمون بودیم. دیر وقت اومدیم خونه و بعد هم کلی با یه سری دوستام صحبت کردم. دی

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 1:22


در مورد پست هایم:
تمامی اسامی افراد که من در پستم هایم نام میبرم "مستعار"می باشد.
من با افرادی که بیشتر ارتباط دارم و اینجا از آنها نام می برم به جای ذکر نام واقعی شان از نام های دیگر مثل :باران،صحرا،خورشید،آرا،ماری، ابر، الی، ماهرو، مارا، شای، آرامه، درخشش، شیلی، اقاقیا، دکتر یار، هانری، رزا، راحیل و ... استفاده میکنم.

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 1:22

صبح 6 بیدار شدم یبار ولی دیدم نمیتونم سرپا وایستم و خوابیدم 7 بیدار شدم و باز دیدم سرپا بودنم امکان پذیر نیست و مجدد خوابیدم و 8:45 دقیقه بیدار شدم. فوری آماده شدم و وسایلم رو جمع و جور کردم دیگه شد ساعت 9:30 و من رفتم دانشگاه. وقتی رسیدم دانشگاه دیدم ماشین دکتر در جای همیشگیش نیست، یه نگاه به دور

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 1:22

هر چیزی نشانه ای دارد...

مثل لحظه ای که متوجه میشوی چایت سرد شده...این یعنی در کنار بهترین افراد بودن... این یعنی اوج ارامش و خوشبختی...بعنی با اونا بودن اینقدر لذت بخشه که فراموش میکنی چایت رو بنوشی...

آسمانم...


موضوعات مرتبط: خودم

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 1:22

حالم خوبه...آسمانم آبی بوده و حال آبی تر شده...

دلم تنگ بود برایش...و حال با آمدنش تنگ تر شده...

نگران بودم برایش...و حال نگران تر شده...

نمیدانم چه کنم...فقط میدانم با آسمانم هست...


موضوعات مرتبط: خودم

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 1:22

کم مونده به اینکه... مرز رو رد کنم...بزرگ شم....و من همچنان در خلوت خودم به کودک بودنم فکر میکنم...به عادت های کودکانه ام فکر میکنم....به طرز شیر خوردنم داخل پیاله که داخلش پر از بیسکوییت شکلاتی کوچک باشه... به اینکه دوست ندارم بزرگ شم....دوست ندارم با بزرگ شدنم طرز صدا کردن اسمم هم تفاوت کند....مثل

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:43

وای چه قدر قشنگه...

از صبح شروع شده و من درگیر این زیبایی شدم...

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:43

کاش میشد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود و نسیم

روی آرامش اندیشه ی ما بود

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:43

هر کجا برگی هست شور من می شکفد

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:43

صدا کن مرا...

صدای تو خوب است...

صدای تو

سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:43

فرا رسیدنت پیشاپیش مبارک... تا می توانی مهربان باش و لبخند بزن... زندگی برای جنگ نیست....پس قوی باش در مقابل خشونت های روزگار و مقاومت کن و ایستادگی.... تو باید باشی...تو باید زندگی کنی...تو باید باعث پیشرفت شوی... خوب باش...خوب...کاری به بقیه نداشته باش....آنها را بسپار به خدا....مطمئن باش خدا عدال

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:43

کلمات معجزه میکننن...هر کلمه پر از مفهوم هست و یک دنیا احساس و عاطفه و تفکر... وقتی میگه: این ماده رو بذار اینجا و خودت" برو" اونور.... این کلمه " برو" معجزه میکنه! دقیقا مثل اونوقتا که وقتی سوال داشتم صدا میکردم اسمش رو و میگفت: "جانم جانم"... همین " جانم هاش معجزه میکرد" ولی دیگه حالا هر چه قدر هم

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:43

در بالکن رو باز کردم رفتم که لباس ها رو جمع کنم بیارم داخل یه باد خیللللی خوب خورد توی صورتم.

یه باد خنکی میومد از اون بادا که موها رو پریشون کرد و من عاشق این خنکی بودم....چه قددددر دلچسب بود....


موضوعات مرتبط: خودم

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 13:51

صبح داشتم میرفتم دانشگاه! سوار اوتوبوس شدم و به این فکر کردم امروز چندمه! 12 خرداد!!! پیش خودم گفتم چه قدددددر زمان زود میگذره ! همین دو سال پیش انگاری دیردز بود!! دوسال پیش یه همچین روزی امتحان ترم داشتم. امتحان درسی رو داشتم که حالا شده گرایش ارشدم:) دوست داشتم اون درس رو:) هم درس رو هم استادش رو

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 13:51

بیشتر وقتم توی دانشگاه میگذره و طبیعی هست افراد اونجا چه بجه ها چه استادا بیشترین بخش زندگی فعلی من رو تشکیل میدن و مثل خانوادم هستن!:) یکی از استادم که واسه پروزم باهاش کار میکردم و هر روز با هم بودیم وقتی رفت خیلی ناراحت شدم! خیلی... حالا هم به جای اون استادم که دکتر یار اومدن و دارن میرن سفر....

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 13:51

صبح خیلی خسته بودم و اصلا دوست نداشتم از جام بلند شم! خوابم نمیدمدااااا فقط پاهام درد میکرد چون این هفته خیلی سرپا بودم و فشار زیاد بهم اومده بود. ولی دیگه نخواستم تنبلی کنم همون شش و نیم بیدار شدم و بعد هم اومدم دانشگاه. شروع کردم به تایپ پایان نامم. بعد هم کارای تجربیم رو بررسی کردم و دیدم یه مشکل

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 13:51

چند روز قبل باید میرفتم یه دانشگاه دیگه واسه کارم. صبح زود رفته بودم دانشگاه و تا ظهر هم کار کرده بودم خیلی هم خسته بودم و هوا هم گرم! بعد باید کللللی مسیر میرفتم میرفتم تا به اون دانشگاه میرسیدم. این داتشگاه تا دانشگاه خودم مسیرش خیلی بده و از طرفی من اصلااا از این دانشگاه نمیدونم چرا خوشم نمیاد!!!

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

سلام:)! صبح ساعت 9 با صحرا و دوست باران که دیگه اینجا اسمش میشه "هانری" توی مترو قرار داشتیم و شب قبل هم من کلی به صحرا تاکید کرده بودم که راس ساعت 9 مترو باشید چون که فردا شلوغ میشه نمایشگاه کتاب. اما... ساعت 9:13 دقیقه بود که یکدفعه مامان صدا کردن کاملیا پاشو که دیرت شده!!! منم با عجله بیدار شدم و

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:02

امروز خیلی معمولی گذشت. صبح زود بیدار شدم و تا صبحانه بخورم و اماده شم و برسم دانشگاه 9 شده بود. بعد هم شروع کردم به تایپ پایان نامه. ظهر هم رفتم ناهار خوردم. عصر هم فقط شای و دکتر یار و دوست ابر که دیگه حالا شده دوست صمیمی خودم و اسمش رو اینجا میذارم "رزا" رو دیدم و کمی صحبت کردیم. دکتر یار هم یه ا

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:02

سلام این چند وقته که نبودم سرم خیلی شلوغ بود و هنوز هم هست. تا آخر تیر همین اوضاع رو دارم. خب اتفاقات اخیر رو البته به صورت کاملااا خلاصه میخوام بنویسم. ---------------- اول از همه تبریک میگم بابت...) به هر حال جمعه ی پر استرسی بود این هفته ولی خب شنبه خبر خوبی رو شنیدم. از چهارشنبه تا شنبه ظهر به ش

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:02

سلام صبح بخیر گفتم تا تازه تازه هست بیام بنویسم. امروز خیلی کار دارم. از 6 صبح بیدار شدم و دیگه تا بیام دانشگاه و دانشکده شد هشت و نیم. شروع به کار کردم توی آزمایشگاه، بعد یه مشکلی پیش اومد حین کار اعصابم خورد شد و از اون اه های بلند گفتم. و مجددا مجبور شدم همون کار 10دقیقه قبل که ظریف کاری میخواد

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:02

دقیقاااا دو هفته قبل استاد دومم رفت! و من ماندم و کللللی کار.... شنبه قرار بود یه کاری رو انجام بدم که هرکاری کردم نشد دیگه به استاد اولم گفتم و او هم گفت فردا میام کمکت.(میدونم البته اینا رو قبلا گفتم). بعد هم دکتر یار اومد و از اون موقع عملا به جای استاد دومم دکتر یار قراره کمکم کنه. دیروز خیلللل

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:02

دیشب دیر خوابیدم و از 6 صبح هم بیدارم. هشت رسیدم دانشگاه و بعد هم شروع کردم به کار و مقاله خوندن. موقعی که توی آزمایشگاه بودم حدود هشت و نیم بود و صدای خروس رو شنیدم که داشت قوقولی می کردم. امروز سحر خیز تر از اون روز بود که اینجام نوشته بودم. فک کنم خروسه هم مثل من کلی کار داشه اول هفته ای که اینقد

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:02

امروز صبح 8شت و نیم رسیدم دانشکده بعد هم دکتر یار اومد و یه وسیله ای رو بهم داد ( وسیله رو لازم داشتم و دکتر یار برام گرفته بود) بعد تا حدود 11 و نیم کار کردم توی ازمایشگاه. از این کارایی که مجبور بودم از این ور برم اونور دیگه واقعااا خسته شده بودم و همش سر ما بودم. بعد هم که کارم تموم شد با دکتر یا

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:02

صفحه بندی